نسرین تهرانی
سلام. طاعتتان قبول درگه حق.
این دلگویه تقدیم به بزرگواریتان که ما را از دعا فراموش نفرمایید:
به شب های تو بودن رسیده است این روح اناالحق
روحی که جا مانده از قبیله ی مجنون و رفته تا رسوایی کاروان یوسف به حراج.
واپس خزیده در لباس گرگ و گریه بر پیراهنی که ندریده است.
با پای گناه دویده ام تا عرفات نگاهت که چشمه شوم
در مسیر شکسته پایی دلم, حجرالاسود بی کعبه ی دور از توام, مانده در صحرای بی خویشی و بی وطنی.
در من حلول کن, در من که آتشم و آب و خاک بی دلم.
مرا به خود ببر تا اینهمه آسیمگی را روی دامن مهربانی ات های های بمیرم و سبک شوم, تا دست های تو پل بزند تمام نداری و گدایی ام را.
بگو چگونه صافی کنم اینهمه مردابی ام را
چگونه سر بزنم از کوه هایی که بلندتر از قامتم, گناهانم را به من می خندند
بگو چگونه بیایم از اینهمه سرگردانی و حیرانی تا ملکوت دیدارت
رسیده ام این روزها به شب زنده داری ات
بگو به من که خواب های بیداری ام را چگونه با نام تو تعبیر کنم و شب هایم را با یاد تو تطهیر.
از ابر دستانم می بارم و زمین روحم را سبز می کنم. بی بر و بی گندم هبوط کرده ام و بی نام شیطان, عاشق شده ام
در
من تجلی کن صفاتت را تا عشق از دستم نیفتد... به تو می گویم التماس دعا و
روی زانوانم بلند می شوم و یا علی می گویم و به سویت پر می زنم پرنده ی
مانده در قفسم را ...