خونین دلان

خیال ها خواب ها خواسته ها خامی ها خستگی ها

امسال نیز ان شاالله هنگام تحویل سال در حرم حضرت معصومه خواهیم بود .دعاگوی تک تک دوستان به نام خواهم بود

بعد از چند سالی به آبادان خواهم رفت .شهر کودکی وجوانی وخاطره ها

برای همه سال خوب وخوشی همراه با سلامت وموفقیت از خداوند مهربان خواستارم

یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر اللیل و النهار، یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الی أحسن الحال

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۸ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

چند روزی است مشغول تعمیر منزل شده ام فکر کنم حداقل دو ماه طول بکشد.نقشه ها را دیگران کشیده اند فکرش را بکنید عیال محترمه دختر یک استاد بنایی است .دختر بزرگم مشغول فوق در رشته عمران است ومهندس ناظر ساختمان هاست .داماد بزرگمان معماری تدریس می کند داماد کوچکمان مهندس ناظر است وکلی تجربه ساخت وساز دارد حالا در یک بحث خانوادگی درباره نفشه تعمیرات من بنده خدا دیگر چه حرفی برای گفتن باید داشته باشم .نه ترا به خدا خودتان قضاوت کنید

برای خالی نبودن عریضه ضمن تشکر از همه اعضا خانواده به خصوص دامادمان آقا میثم که همه کارها به دوش او افتاده است یک خاطره از گذشته تعریف می کنم شاید خالی از لطف نباشد

**************************

قبلا گفته بودم که در اردیبهشت سال 59 از انستیتو تکنولوژی انصراف داده و برای

تحصیل علوم دینی وارد قم شدم. دوستان طلبه ما، در محله نیروگاه قم 20 متری زاد

منزلی را کرایه کرده بودند. من هم مشغول درس خواندن شدم. کتاب جامع

المقدمات، شرح امثله و صرف و میر. تقریبا بیست روزی نگذشته بود که کم کم پول

همگی ما تمام شد. و دیگر پولی برای مخارج روزمره خود نداشتیم. در منزلی که ما ساکن بودیم

در طبقه اول یک نفر کارگر ساختمانی زندگی میکرد. شب ها گاه گاهی به ما سر میزد .یک شب

سر صحبت که باز شد، بچه ها گفتند که برای امرار معاش چکار باید کنیم؟ آن کارگر پیشنهاد کرد مثل بقیه

بیایید سر میدان نو محل جمع شدن کارگرهای ساختمانی و فعلگی و کارگری بکنید. از آنجایی که همه دوستان

مشغول درس های بالاتر بودند، قرعه به نام من ابوالقاسم افتاد! این را هم گفته باشم که بنده با وجود پنج

برادر -سه نفر شرکت نفتی و یک نفر کارمند گمرک و یک نفر دریایی -وبا توجه به ته تغاری بودن و عزیز دردانه بودن، تا بحال در عمرم یک روز هم کار نکرده بودم! ولی خب چاره ای نبود،

من هم قبول کردم که فردا به سر کار بروم. وعده ما شد صبح ساعت 6 میدان نو، محل تجمع کارگران!

چشمتان روز بد نبیند، ما صبح راه افتادیم به طرف میدان نو و وقتی به میدان رسیدم بیست نفری کارگر بودند.

در عرض نیم ساعت چند نفر سوار وانت شدند، چند نفری نیز با موتور سرکار رفتند و چند نفر دیگر نیز، با آمدن

افرادی که کارگر لازم داشتند سوار شدند و به سرکار رفتند. من ماندم و یک نفر دیگر. بعدها فهمیدم که وقتی

با من دست می دادند و سلام وعلیک می کردند، متوجه دست لطیف و کار نکرده من می شدند و می دانستند که این

دست، دست کارگری نیست و لذا از بردن من به سرکار خودداری می کردند! از آنجایی که خداوند، دعای

بندگانش را می شنود، دعای ما را نیز شنید و یک نفر با موتور آمد به سراغ یک بنده خدایی که یک کلنگ کوچک

همراه داشت، رفت و چند دقیقه ای با او صحبت کرد. بعد به طرف من آمد و گفت کار میکنی؟ من هم سینه ام

را کمی سپر کرده و گفتم بله، کارگرم! و بعد صاحب کار ما رفت و آدرس را به همکار ما داد. آدرس روبروی پمپ

بنزین جاده اراک، محله چهل درخت بود. یک چاه نیمه کاره! که باید کنده می شد. حالا شما خودتان تصورش را بکنید، من

جز کولر گازی و استخر و پینگ پنگ، و کارهای از این قبیل و مطالعه، چیز بیشتری بلد نبودم و اصلا در محله

شرکت نفت، فاضلاب کشی بود و من اصلا نمیدانستم چاه چیست!

همکار ما بر سر چاه آمد و گفت تا حالا چاه کنده ای؟ من گفتم نه! با

صبر و حوصله زیاد به من گفت که به این صورت طناب را می گیری و

می کشی بالا و بعد گل طناب را اینجا می اندازی تا چرخ بایستد و سطل

را خالی میکنی و دوباره برای من می فرستی پایین! و بعد هم عملا به من

نشان داد که چگونه باید طناب را کشید. لحظاتی بعد وارد چاه شد و سطل را پر کرد و طناب را تکان داد که من

سطل را بالا بیاورم و تخلیه کنم! من هم مشغول بالا کشیدن سطل بودم که داد و فریاد بنده خدا از قعر چاه

بلند شد که آخ چکار میکنی، سرم شکست! بعد بلافاصله بالا آمد و گفت چکار میکنی؟ گفتم هیچ،

من فقط سطل را بالا کشیدم! بعد گفت باید آرام آرام بالا بیاوری، و یک بار دیگر آموزش کلاسیک چاه کنی را

پاس کردم! و با یک معذرت خواهی، قضیه را سر هم آوردم! دوباره آن بنده خدا به چاه و رفت و من بنده خدا،

مشغول کشیدن و چرخاندن چرخ چاه شدم. تا پنج دور هیچ مسئله ای پیش نیامد ولی نمیدانم از دور پنجم به

بعد چرا اینقدر این چرخ سنگین شده بود و کند بالا می آمد! چند بار وسوسه شدم کار را رها کنم و بروم پی

کار خودم، ولی خب دوستان طلبه ام به امید من رفته بودند سر درس. خلاصه هر چه آیه و حدیث و شعر و دعا

بلد بودم، برای اینکه حواسم از سنگینی چرخ چاه پرت شود می خواندم. بهر جان کندنی بود تا ساعت 12 ظهر

تاب و تحمل آوردم، ظهر که شد همکار ما از چاه بیرون آمد و گفت برویم نماز و نهار. از من سوال کرد پول داری؟

و من گفتم نه، پول ندارم! به راهمان ادامه دادیم، در کنار پمپ بنزین جاده اراک، یک دیزی فروشی قدیمی بود.

فکر کنم هر دو یک دیزی خوردیم. و هنوز که هنوز است، با اینکه که غذاهای بسیاری چه در ایران و چه در خارج از کشور

خورده ام و غذاهای جور واجور در انواع و اقسام همایش ها و سمینارها، ولی هیچ کدام مزه و طعم خوش آن

دیزی را نمی دهد. نمیدانم، آیا واقعا تمامی کارگران دیزی هایی به این خوشمزگی میخورند یا اینکه من از بس مزد

دسترنج خود را نخورده ام، آن دیزی آنقدر خوشمزه به نظرم می آید! بعد از سی سال، هنوز غذایی به آن

خوشمزگی نخورده ام. بعد از غذا و نماز، بعد از ظهر با سرعت بیشتری گذشت و خدا را شکر کار تمام شد.

قرار شد فردا صبح به میدان نو بروم و از صاحب کارمان، دستمزدم را بگیرم. وقتی به طرف نیروگاه و منزل

میرفتم، به ناگاه دوستان طلبه درب منزل ایستاده بودند و به طرف من آمدند و گفتند: ابوالقاسم، برادرت محمود

احمدی نژاد آمده است. من گفتم محمود کجا، قم کجا؟ گفتند ما به محمود احمدی نژاد گفته ایم شما رفته ای

درس و مباحثه! وقتی من وارد منزل شدم، محمود را دیدم و یک روز در قم پیش ما ماند و مقداری پول نیز همراه

خودش آورده بود که به من داد. برای گرفتن دستمزدم، با یک روز تاخیر برای دریافت دسترنج ومزد به میدان نو رفتم ولی هیچگاه آن صاحب

کار و چاه کن را ندیدم. و این اولین و آخرین روز کار کردن من در قم بود! بعد از گذشت این همه سال، اگر آن

صاحب کار پول را به همکار چاه کنم داده باشد، از صمیم قلب راضی هستم ولی اگر حقم را خورده باشد، از او

نخواهم گذشت. "مزاح کردم" همه را بخشیده ام.

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۹ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

باران.......

 

یعنی

 

روح خیس عشق

 

یعنی

 

تو....اشک.....خاطره.....

****************

 

باران دیگر

 

 نه بوی موهایت را می دهد

 

نه

 

صدای پای آمدنت را

 

باران دیگر

 

فقط گریه آسمان است

 

بر جدایی ما

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۷ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

همه
محو موج های خروشان دریای توفانی

ومن....

بی صدا
در آرامش چشمانت غرق شدم

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۵ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

 حرف ها برای گفتن دارم

 

اگراین بغض  لعنتی بگذارد

نه می ترکد

نه فرو می رود

ایستاده بر ایستگاه متروک گلویم

منتظر مسافری است

که هرگز نمی آید

***********

 

سر انجام  روزی

 

جام های پر از واژ های مرا سر خواهی کشید

 

آن روز تو مست مست خواهی شد

 

و من نیستم

 

تا عاشقانه هایت را بخوانم

 

خوب می دانم

 

تو هم مثل من  آخر

 

می فروش پیری خواهی شد

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۳۰ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

 کتاب «عشق در مشرب عرفانی امام خمینی» نوشته کبری طاهری نژاد توسط موسسه چاپ و نشر عروج وابسته به موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره) منتشر و راهی بازار نشر شد.

به گزارش خبرنگار مهر، عشق و عرفان، برترین زمینه پرواز انسان به عالم ملکوت و مهمترین دلیل گرفتار شدن انسان به ندامت و خسران است. کسانی که از این عیار الهی در زندگی روزمره خود دور هستند، گرفتار انواع بیماری‌های روحی و اضطراب‌ها و ناامنی‌های درونی می‌شوند و سرانجام نیز دچار خسران خواهند بود. عرفان، بیداری است؛ بیداری انسانی که خویشتن خویش را در پرتو پرداختن به معنویات و از راه پرداختن به تزکیه و تطهیر و خویشتن‌داری از آلودگی باطنی و مهذّب شدن و مصفا گشتن و به خیل پاکان پیوستن و در شمار ملائک در آمدن؛ و نیز از راه پرداختن به عبادت، به دست آورده و از این راه به وصال نائل می‌شود.

کتاب «عشق در مشرب عرفانی امام خمینی» درباره همین موضوع است و در 5 فصل کلی با عناوین «کلیات»، «مفاهیم»، «عشق در عرفان»، «عشق از دیدگاه امام خمینی» و «عشق در دیوان امام خمینی» تدوین شده است.

فصل اول گذری به کلیات این کتاب یا به عبارتی پژوهش دارد که شامل تعریف و تبیین موضوع، هدف و انگیزه، پیشینه موضوع مورد تحقیق و ... می‌شود. فصل دوم به بررسی مفاهیم لغوی و اصطلاحی عشق و محبت از دیدگاه عارفان اختصاص دارد و در ادامه آن دیدگاه عارفانه امام خمینی(ع) بیان شده است. در فصل سوم، عشق در قرآن کریم به عنوان یک کتاب عرفانی مورد بررسی قرار گرفته است. فصل چهارم کتاب هم به عنوان مهمترین فصل آن،‌ به بررسی عشق در آثار امام خمینی اختصاص دارد. در فصل پنجم هم، عشق و ویژگی‌های آن در دیوان اشعار امام خمینی بررسی شده است.

در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:

احمد غزالی به عنوان عارف عاشق و دل‌ سوخته‌ای که پس از بایزید بسطامی طرحی نو در تصوف عاشقانه برانگیخت، از عشق تعبیر دیگری می‌کند. مقصود او از عشق نه عشق انسان است با خدا و نه عشق خداست با انسان، او از مطلق عشق سخن می‌گوید و از مراتب عاشقی و معشوقی به طور مطلق بحث می‌کند؛ یعنی خواه عاشق انسان باشد یا ابلیس و یا خدا و خواه معشوق خدا باشد یا انسان؛‌ اما سلطان العشاق، عین القضات همدانی، شاگرد راستین خواجه احمد، مرز بین انواع عشقها را نمایان ساخته و به تبیین آنها پرداخته است. به اعتقاد او عشق را انواع سه گانه است: عشق بزرگ (کبیر) که عشق خداست به بندگان او؛ عشق کوچک (صغیر) که عشق بندگانست به خدایشان و عشق میانه که قاضی آن را به وضوح روشن نکرده است...

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۱ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

 

امام عزیز

همیشه دوستت داشتم وخواهم داشت

لطفا مراقب من باش

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۱ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

در مکتب عشق تو

من اشراقی ام

درباره چشمانت

سخن گفتن بیهوده است

تو را باید چشید

و

با نگاهت سلوک کرد

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۱ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

 عشق تو

گفتنی نیست

تو معمایی هستی

که  در خلوت تنهایی

کشف می شوی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۹ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

دردناک ترین

آه

یک مرد شرقی مغرور را

در حنجره دارم

سینه ام هر لحظه پر از

تپش های جوانی وپیری است

مانده ام بی تو

بی گذشته و بی آینده

درد وطبیب وبیمار و تیمار

در روح خسته ام جمع اند

به گمانم پیامبر شده ام

دیگر خبر از غیب می دانم

خبر از حزن دل تنهای تو

در آیه های کتاب آسمانی عشقم

حروف مبهم و آیه های متشابه

تفسیر نگاه معصوم توست

قرارم را با دلم گذاشته ام

 

تنهایی ،جنون ودیگر هیچ

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۴ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |