خونین دلان

خیال ها خواب ها خواسته ها خامی ها خستگی ها

 عشق تو

گفتنی نیست

تو معمایی هستی

که  در خلوت تنهایی

کشف می شوی

نوشته شده در پنجشنبه 1393/11/09ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

دردناک ترین

آه

یک مرد شرقی مغرور را

در حنجره دارم

سینه ام هر لحظه پر از

تپش های جوانی وپیری است

مانده ام بی تو

بی گذشته و بی آینده

درد وطبیب وبیمار و تیمار

در روح خسته ام جمع اند

به گمانم پیامبر شده ام

دیگر خبر از غیب می دانم

خبر از حزن دل تنهای تو

در آیه های کتاب آسمانی عشقم

حروف مبهم و آیه های متشابه

تفسیر نگاه معصوم توست

قرارم را با دلم گذاشته ام

 

تنهایی ،جنون ودیگر هیچ

 

 

نوشته شده در شنبه 1393/11/04ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

بعضی از آدم ها خیلی جالب هستند

همیشه حق به جانب آنهاست

اگر ماشین پراید داشته باشند

می گوید:آقا یه ماشین مثل تمام مردم ....ماشین مدل بالا میخایم چه کار یه ماشین باشه که با عیال وبچه ها بریم وبیاییم خدا را شکر...کم خرجه ...کم بنزین مصرف می کنه ..همه جا میکانیکش هست..و....

همین شخص اگر ماشین مگان داشته باشه

می گوید:بابا ماشین باید امنیت داشته باشه خدا عقل به آدم داده که با پراید سواری خودکشی نکنه با یک باد چپ می کنه..بدنه اش که از جنس حلبی است ..چر خ هایش کوچک است و زود چپ می کند هر روز خراب است...ماشین مسافرت که نیست برای تاکسی خوبه....مگان خوبه دنده اتوماتیک پشتش می شینی یک استارت میزنی بسم الله میری مشهد زیارت میری شمال تفریح ....

همین شخص اگه ماهواره نداشته باشند

می گوید:آقا تمام بدبختی ملت ما از همین ماهواره است .تعلیم وتربیت بچه ها را خراب می کند ..دشمن چشمش به همین توطئه هاست..تازه شرعا هم اشکال داره مگر نمیگن هر چیز که غیر قانونیه غیر شرعی هم هست....والله آدم تعجب می کنه یارو نماز جماعت میاد روی پشت بام آنتن ماهواره داره ..و....

همین شخص اگر ماهواره داشته باشد

بابا آدم خودش باید آدم باشه..تلویزیون ایران که اخبار درست وحسابی نداره ..آقا چه بحث هایی می کنند راجع به شیعه وسنی بیا وببین چقدر جالب است ...اصلا وقتی ماهواره داری یه کم میدونی دنیا چه خبره وتازه میدونی که صدا وسیما چه قدر یک طرفه است .....کانال های بد هم فیلتر میشه آقایان بالا بالاها خودشان وخانواده هاشون همه نگاه می کنند وبعد میگن شماها نگاه نکنید ..خب اگه بده چرا خودتان وخانواده هاتان نگاه می کنید..تازه اگر کسی که ماهواره نداشته باشه از کجا میخاد رصد کند فرهنگ ملت را و.....

چند تا از دوستان من اینطوری هستند دیگه

نوشته شده در چهارشنبه 1393/11/01ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

تا آستان كويت من پا نهاده بودم
دستم به حلقه ي در دل با تو داده بودم
دست و دلم كه ديدي پايم چرا بُريدي

روياي صادقي
در جان عاشقي
ليلاي كاملي  اتمام عاقلي

نيمي زميني ام نيم آسماني ام
محتاج پَر زدن مجنون آني ام

گفتم ببینمت گفتی که صبر صبر
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

شاعر:افشین یداللهی

نوشته شده در چهارشنبه 1393/10/24ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

بی تو

آواز در حنجره می خشکد

مثل پژمردن گل

در بهار

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1393/10/21ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

جلسه ای داشتم چهارشنبه در تهران.هر کاری کردیم نشد از زیرش در بریم..

گفتیم:آقا ما باید بریم کرج ..دامادمان از کربلا آمده ما باید بریم دیدنش و..خلاصه نشد که نشد

دست آخر قرار شد از قم برم کرج واز کرج برم تهران وبرگردم کرج و.....

مادر پارسا تاکسی تلفنی را گرفت   و وقتی راننده محترم حاجی آقا را با لباس طلبگی دید دل تو دلش آب شد

سلام کردیم وسوار شدیم ومعذرت خواستیم از اینکه صندلی عقب می نشینیم بخاطر مطالعه کردن

آقا راننده از همان جلوی در شروع کرد:خواهش می کنم حاجی آقا ..حاجی آقا من نماز های پنج گانه را به جماعت می خوانم نماز صبح در مسجد  و....

از نماز جماعت گریز زد به اینکه خانمم چهار سال پیش عمرش را داده به شما وبه طور کلی از اولین روز خواستگاری تا علایم سرطان تا خاک سپاری را گفت

بعد رفت سراغ برادرش که خیلی پولدار بوده و...اهل دین و ایمان نبوده ولی بعد از مرگش بچه هاش حتی یک سنگ قبر هم براش نخریدند و آقای راننده خودش برای برادرش سنگ قبر گرفته و.

بعد رفت اینکه ادبیات خوانده ودیپلم ادبیات دارد و......

آقا نشان به آن نشان که از کرج تا خیابان شریعتی تهران حرف زد یعنی یک ساعت وربع

البته آدم خوبی بود.خدا خیرش بدهد

جلسه برگزار شد و ما برای برگشت باز مجبور شدیم دربست بگیریم تا کرج

عقب نشستیم وگفتیم اگر خواستید می توانید جلو هم مسافر برای خودتان سوار کنید.چند متری که رفتیم راننده خواهش کرد بیاییم جلو تا کمی حرف بزنیم

آقا چشمتان روز بد نبیند شروع کرد

من همافر بازنشسته هستم و جبهه بودم و......از آقای میر حسین موسوی و آقای کروبی بگیر تا تجزیه وتحلیل های سیاسی و..

بعد رفت قرآن وتفسیر آن و امام زمان و حضرت علی علیماالسلام را خواب دیدم و....

آقا نشان به آن نشان که تا کرج حرف زد

تازه آخر سر از ما هم خوشش آمده بود وگفت حاجی آقا شماره تلفن نمیدی؟!!!!!

ما هم گفتیم ان شاالله بعد...

آدم بدی نبود

***********

نمیدانم با همه مسافرین بدین گونه هستند ویا اینکه چون ما لباس طلبگی داشتیم ودر بست گفتیم اینقدر حرف میزدند

نوشته شده در شنبه 1393/10/20ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

گاه به گاه جمله هایی را در وبلاگ دوستان می گذاشتم با خودم گفتم شاید بد نباشد اینجا هم بگذارم

 

امان از غم عشقی که با کس نتوان گفت
حتی به تو ای دوست

 

نوشته شده در شنبه 1393/10/13ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

بعد از گذشت چهار سال از اول دی ماه دیگر مسئولیتی در وبگاه های نور مگز ونور لایب ندارم و فقط دو وبگاه حوزه نت واندیشوران را در اختیار دارم

به همین دلیل از جهتی خوشحالم که مدیر پانزده نفر بیشتر نیستم و می توانم کمی راحت تر به بحث های فرهنگی بپردازم

آخر در حکم بنده آمده است مدیر گروه فرهنگ دینی وتبلیغ

ناگفته نماند که خودم را در این امور صاحب نظر می دانم اگر هیچ کس هم قبول نکند از این جهت که آبادانی هستم خودم کا ملا خودم را در این حوزه قبول دارم

قصد دارم کارهایی انجام دهم یکی از آنها پرداختن به مسائل مورد علاقه جوانان است البته با توجه به ساختار پایگاه حوزه نت

این کار کمی مشکل است ولی بدم نمی آید خودم را دوباره امتحان کنم

یکی از همکاران پیشنهاد داد بحث عشق را در پایگاه حوزه و با رویکرد جدید بیان کنید

عرض کردم بحث عشق دل نوشته است و حیفم می آید آنها را در فضای دیگری که شاید گنجایش برای این بحث زیبا را نداشته نباشد  مطرح کنم

بهرحال التماس دعا

نوشته شده در پنجشنبه 1393/10/11ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

گمگشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست
آسیمه سر رسیدی از غربت بیابان
دلخسته دیدمت در آوار خیس باران
وا مانده در تبی گنگ ناگه به من رسیدی
من خود شکسته از خود در فصل نا امیدی
در برکه ی دو چشمت نه گریه و نه خنده
گم کرده راه شب را سرگشته چون پرنده
من ره به خلوت عشق هر گز نبرده بودم
پیدا نمیشدی تو شاید که مرده بودم
من با تو خو گرفتم از خنده ات شکفتم
چشم تو شاعرم بود تا این ترانه گفتم
در خلوت سرایم یک باره پر کشیدی
آن گاه ای پرنده بار دگر پریدی

نوشته شده در یکشنبه 1393/10/07ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

خوشبختانه در فضای مجازی هر دو داستان قابل دسترسی است به خصوص کتاب غیر قابل چاپ

رمان -طوفان دیگری در راه است -با تمام احترامی که برای آقای سید مهدی شجاعی قائل هستم اشکالات اساسی دارد از آنها بس زیاد هستند  به گمانم به این رمان نپردازم بهتر است

اما مجموعه داستان های کوتاه غیر قابل چاپ

کتاب خوبی است وبه خصوص طرح روی جلد ظاهر بسیار گول زننده ای دارد

عکس مات دختر یا زنی و خط قرمز غیر قابل چاپ

اما مجموع تمام داستان ها خواندنی است

توصیه می کنم کتاب را بخوانید

 

نوشته شده در پنجشنبه 1393/10/04ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |