خونین دلان

خیال ها خواب ها خواسته ها خامی ها خستگی ها

خدايا!

تو مرا بهتر از خودم مي‌شناسي

و من خودم را بهتر از آنان مي‌شناسمَ

خدايا

ما را بهتر از آن چيزي قرار ده كه آنان گمان مي‌كنند

و آنچه را هم كه درباره ما نمي‌دانند، بر ما ببخشای

 حكمت 100؛

نوشته شده در یکشنبه 1393/07/20ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

استاد اکبر نبوی

سلام بر استاد احمدی نژاد عزیز
از آنجا که عشق ( در صورت زمینی و یا سیرت آسمانی اش ) امری قدسی و آسمانی است، مرز و مذهب و نمی شناسد و از بایدها و نبایدهای رایج پیروی نمی کند. بلکه مرتبه و ساحت خود را طلب می کند. و بی گمان، همین تعلق به امر قدسی ( و به تعبیر دیگر، تعلق عشق به عالم امر ) جهانی ویژه می سازد و عاشق را در این جهان، که پر از رمز و راز و مراتب شگفت روحی است، بر سفره ی مستی و بیخودی می نشاند.
عشق زمینی و آسمانی سرشتی واحد دارند، تجلی معشوق در آن متفاوت است. با این حال در هر دو عشق، قبض که متعلق به دنیای عرفی، عمومی و در بند شده در زمان و مکان است، راه ندارد. هر چه هست بسط و گشایش و فرج و یسر است. قبض( فروبستگی، عسر و شدت ) به دنیای رنگ و اسارت در خود تعلق دارد. عشق ( زمینی یا آسمانی ) آزاد شدن از « خود » و زدودن رنگ تعلق های نفسانی و منیت های کاهنده و به زیر کشنده است. عشق، رهایی و آزادی است. گسستن است. پرواز است. و صد البته که همه ی این مقام های بلند و باشکوه را عاشق آشکار می کند. عشق مقامی است که باید تعین پیدا کند و این تعین در وجود عاشق جلوه گر می شود. زندگي، شور، شوريدگي، بارش، خروش، ژرفا، آسمان‌فرسايي، گستره، زايندگي، برافروختگي، ناآرامي، هيجان، التهاب، سرمستي، پاكي، راز ورزي، راز خواهي، آزادي، آزادگي و ... كه در عشق جستجو مي‌كنيم، در جان عاشق شعله می کشد و فوران می کند. به سخن دیگر، عشق ساحتی است که مراتب متعالی آن را عاشق نمایان می سازد. بنابراین، کسانی که در چند و چون عشق می اندیشند و می کوشند ابعاد پیدا و پنهان آن را بکاوند و شرح و انگاره های خویش را از آن ارائه کنند، باید که به عاشق نیز نظر داشته باشند و آتشفشان اوج گیرنده ی عاشق را از چشم دل و اندیشه دور نسازند. در غیر اینصورت، حتی ساحت و مرتبه ی عشق نیز چهره نمی نماید، و دریای عاشقی نیز همچنان ناپیدا خواهد ماند.

*******************

سلام براستاد  نبوی عزیز

سلام بر عشق

چه کنم استاد نبوی عزیز که ما طلبه ها به درست یا نادرست  وسواس خاصی  در استعمال برخی  لفظ و واژه ها داریم

از باب مقدمه و ورود به بحث چند نکته را عرض می کنم

در فرمایش شما واژه -امر قدسی -بکار رفته است اگر مرادتان معنای خاصی از امر قدسی است که امیدوارم ما را نیز مطلع گردانید ولی اگر مرادتان معنای معهودی است که مثل دکتر نصر به آن معتقد است باید گفت که به نوعی بسیار کلی است

به بیان دیگر بحث از معرفت قدسی ناقص در مقابل توجه به امر قدسی ناب و یا به عبارتی بحث از تجدد بدون پشتوانه بدون در نظر گرفتن سنت قوی چندان دخلی به بحث عشق زمینی ندارد

در هرصورت بایستی محل نزاع بدرستی مشخص شود تا بتوانیم به ادبیات مشترک در بکار گیری واژه ها و اصطلاح های کلامی وعرفانی دست یابیم

و هم چنینی است بحث در عالم امر

نمیدانم در نظر شما نسبت امر قدسی وعالم امر چیست وکدامیک از نسبت های چهارگانه منطقی را در آنها جاری وساری می دانید ..ولی فرض را بر آن می گیرم که در نظر شما عموم وخصوص مطلق بین آنها جاری باشد یعنی هر چیز که به عالم امر مربوط می شود لاجرم در زیر مجموعه امر قدسی قرار می گیرد ..در این صورت باز بحث باقی می ماند یعنی اتفاقا بحث از عشق زمینی مربوط به عالم خلق است نه عالم امر

ارادتمند استاد نبوی عزیز

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1393/07/17ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند

همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می‌کند

بلبلی در سینه مینالد هنوزم کین چمن
با خزان هم آشتی و گل فشانی میکند

ما به داغ عشقبازی‌ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک ‌پرانی می‌کند

نای ما خاموش، ولی این زهره شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می‌کند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد، آسمانی می‌کند

سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می‌کند

با همین نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می‌کند

بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد با من خزانی می‌کند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می‌کند با ما نهانی می‌کند

می‍رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی میکند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی می‌کند

استاد شهریار

****************

روزگاران مثل برق وباد می گذرد.حالم خوب است و  فکر می کنم که خدای مهربان در حق این بنده ناچیز خود حجت را به تمامه وکمال اجرا کرده است

الحمدلله رب العالمین

نمیدانم با آغاز مهر با شما عزیزان  واندک یاران دیرین خدا حافظی کنم و یا شروعی دیگر با عشق و شکستی دیگر از عشق بخورم

شروع کنم از پرسش ونقد دیدگاه دوست  نادیده ام آقای استاد اکبر نبوی که عشق را مربوط به عالم امر  می دانند و بگویم اول باید عالم امر  و عالم خلق را معنا کنند که و......

و یا همانگونه که به سرکار خانم کبیری عرض کردم بحث عشق را بگذاریم  و....بگذریم

فضای وبلاگ ها هم با آمدن امکانات جدید دیگر آن گرمی سابق را ندارد وبیشتر محفل دوستان قدیمی است

*****************

خداوند به عیال اجر دهد دستش به کارهای خیر است مدتی است مشغول جمع آوری جهیزیه برای عروسانی است که نیاز به کمک دارند و پارکینگ ما شده ستاد جمع آوری جهیزیه

خداوند مهربان هم بندگانش را نا امید نمی کند تا به حال دو عروس را با کمک دوستان وفامیل توانسته است روانه کند

*******************

چند روز قبل جلسه ای داشتیم درباره کلید واژه ماشینی  یعنی چطور کامپیوتر می تواند بر مقاله کلید واژه بزند

فکرش را بکنید چه تحولی در دنیای مقالات رخ خواهد داد

نوشته شده در پنجشنبه 1393/06/27ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

آمدم ای شاه، پناهم بده

خط امانی ز گناهم بده

 

ای حَرمَت ملجأ درماندگان

دور مران از در و، راهم بده

 

ای گل بی خار گلستان عشق

قرب مکانی چو گیاهم بده

 

لایق وصل تو که من نیستم

اِذن به یک لحظه نگاهم بده

 

ای که حَریمت به مَثَل کهرباست

شوق و سبک خیزی کاهم بده

 

تا که ز عشق تو گدازم چو شمع

گرمی جان سوز به آهم بده

 

لشگر شیطان به کمین من است

بی کسم ای، شاه پناهم بده

 

از صف مژگان نگهی کن به من

با نظری، یار و سپاهم بده

 

در شب اول که به قبرم نهند

نور بدان شام سیاهم بده

 

ای که عطا بخش همه عالمی

جمله ی حاجات مرا هم بده

(حبيب چايچيان"حسان")

**************************

ما قدیمی ها با قدیمی ها خوش هستیم

متاسفانه فرصت نمی کنم مطلب مناسب و در خور بازدیدکنندگان بنویسم ..یعنی فرصت کم است

 

نوشته شده در یکشنبه 1393/06/16ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

در سیر مطالعاتی خودم  کتاب های خاطرات دفاع مقدس را قرار داده ام و تاکنون بسیاری از آنها را خوانده ام در همین راستا کتاب من زند ه ام را تهیه کردم و  همراه با آن به آبادان ومحله خودمان پیروز آباد و..راهی شدم معصومه آباد در این کتاب از کسانی نام می برد که به دلیل هم مسجدی بودن  و هم محله بودن  آنها به خوبی می شناسم.

هوشنگ آباد به قول ما ویا همان سلمان آباد به قول معصومه آباد را از زمان نوجوانی می شناسم .در کلاس دوم وسوم راهنمایی با یکدیگر هم کلاس بودیم تا آنجایی که بخاطر دارم یک دوست تقریبا مشترک داشتیم به نام محسن نظری که در کوچه ویا به قول خودمان آبادانی ها هم لین با سلمان آباد بود

کتاب خاطرات اسارت معصومه آباد دارای 552 صفحه است

کتاب خاطرات دوران اسارت معصومه آباد است
کودکی
نوجوانی
انقلاب
جنگ واسارت
زندان الرشید بغداد
انتظار
اردوگاه موصل و عنبر
عکس واسناد
اینها فصل های مختلف کتاب است

کمی نقد

در کتاب های دفاع مقدس آنچه بیش از همه مهم است رخدادهای جنگ است وبه بیان دیگر جان مایه وموضوع اصلی برای خواننده وپژوهشگر موضوع خاص دفاع مقدس است و دیگر موضوعاتی به عنوان موضوع های فرعی رخ می نمایاند و در اثر گذاری و ارزش گذاری در مرحله های پسین قرار دارند

در این کتاب معصومه آباد برای اینکه بتواند مطالب دفاع مقدس واسارت خواهران را به خوبی بیان کند بر خودش لازم دیده دوران کودکی ونوجوانی را مفصل بنویسد درحالیکه در اینگونه موارد می توانست در ضمن بیان ماجراهای اسارت وزندان ها با چند فلاش بک به دوران کودکی ونوجوانی اشاره کند وخواننده رمان را در آن فضا های آبادان دوران کودکی ونوجوانی قرار دهد

شروع ضعیف ممکن است برای یک رمان خطرناک باشد و باعث شود خواننده یا از خواندن منصرف شود ویا به تورق وفقط با نگاه کردن صفحات را  ببیند ونه آنکه کتاب رابخواند

دیدن نام برخی از دوستانم در کتاب معصومه آباد  برایم جالب بود احمد خواجه فرد ..شهید محمود حسین زاده ..رضا ضربت ..مهدی مسیبی..مرحوم مهدی رفیعی.....و.......

باز هم کمی نقد

شاید اطلاعات بیرون از رمان بنده ناکافی ویا ناصحیح باشد ولی تا جایی که بنده می دانم گاهی کتمان برخی اطلاعات ویا دادن برخی اطلاعات در زمان نامناسب توسط نویسنده به خواننده رمان موجب خواهد شد که  شکل زندگی معصومه آباد حین وبعد از اسارت کمی با حذفیات به نظر رسد.

اگر سرکار خانم آباد این سطور را مطالعه کند به گمانم به خوبی بدانند  بنده به چه نکاتی اشاره می کنم

************

رمان خوبی است و به همه توصیه می کنم آن را مطالعه کنند ای کاش معصومه آباد وسلمان وآقا سید با بچه محل خودشان که تهیه کننده است وارد گفت وگو می شدند ویک فیلم مناسب وخوب از این کتاب ساخته می شد

منوچهر و ایرج محمدی روزبهانی دو تهیه کننده هستند که می توانند در اینکار کمک کنند  وحتی نام منوچهر محمدی در این کتاب خالی است زیرا در منطقه هزاری ها وبه خصوص دانشکده نفت این منوچهر محمدی بود که یک تکیه گاه محکم برای بحث با مارکسیست ها و چپی ها به حساب می امد ....

*********************

بخش هایی از کتاب که در برخی سایت ها دیدم


  سلمان به من گفت: فقط قول بده گاهی با یه نوشته ما را از سلامتی‌ات مطلع کنی.
با ناراحتی گفتم: چی؟ نوشته؟... نه نمی‌تونم، من کاغذ و قلم از کجا گیر بیارم؟
گفت: چقدر برای دو کلمه نوشتن چانه می‌زنی. نمی‌خواد شاهنامه بنویسی، فقط بنویس: «من زنده‌ام».
روزی هم که در 12کیلومتری جاده آبادان به اسارت نیروهای بعثی درآمد، کاغذی از او به دست افسر عراقی افتاد که روی آن نوشته بود: «من زنده‌ام!»
در بازجویی، همین جمله کوتاه، شد یک رمز و سندی بر علیه معصومه!
پس از دو سال که از اسارت او می‌گذشت، صلیب سرخ یک برگ آبی به عنوان نامه فوری به او داد که روی آن فقط دو کلمه بنویسد و برای خانواده‌اش بفرستد. معصومه نوشت: من زنده‌ام... بیمارستان الرشید بغداد.
وقتی این نامه در بهار سال 1361 به دست برادرش «سلمان» رسید، با خود گفت: معصومه! چقدر تلاش کرده‌ای که همه لحظه و روز و خاطرات را در دو کلمه خلاصه کنی، دو کلمه‌ای که می‌خواستی با نوشتن‌شان به قولی که داده بودی وفادار بمانی: «من زنده‌ام...»

معصومه می‌گوید: عنوان بنت‌الخمینی و ژنرال به من جسارت و جرات بیشتری می‌داد... احساس کردم من سفیر انقلاب به سرزمین همسایه هستم! و تقدیر الهی این ماموریت را برایم رقم زده است.
با همین نگاه، ترس را شکست می‌دهد و با امید، جسارت را تسلیم خود می‌کند. گاه با صدای بلند و لحنی زیبا، قرآن می‌خواند. گاهی با دوستانش، سرودهای انقلابی می‌خوانند: خمینی ای امام! خمینی ای امام! ای مجاهدای مظهر شرف...
نیروهای بعثی با کابل‌های چرمی که از داخل‌شان سیم‌های برقی رد می‌شد، تا آنجا که قدرت داشتند به سر و تن او و شمسی و فاطمه و حلیمه زدند... معصومه یکباره کابل را از دست مامور بعثی کشید و تا آنجا که قدرت داشت به پاها و هیکل او ضربه زد!

اعتصاب غذای معصومه و شمسی و حلیمه و فاطمه ناهیدی، فرمانده زندان الرشید و ماموران بعثی را از پای درآورد و چهار زن ایرانی به هدف خود رسیدند. صلیب سرخ نام آنان را ثبت کرد و آنها به اردوگاه موصل منتقل شدند.
در آن حرکت شجاعانه، معصومه برای رسیدن به آزادگی و زندگی، راه مرگ را پیش پای خود گذاشت و همسفر مرگ شد، تا به آزادی نسبی رسید.
برای او فرق نمی‌کرد، بایستی در همه حال، با شجاعت، پاسدار حریم حیا باشد. به نقیب احمد- فرمانده اردوگاه موصل- گفت: حالا که ما نباید از داخل بیرون را نگاه کنیم، عدنان هم نباید از بیرون پنجره، داخل آسایشگاه ما را نگاه کند.
آقای ابوترابی به معصومه و دوستانش می‌گوید: شجاعت و پاکدامنی شما ما را سرافراز کرده... و از رنجی که شما در آن زندان‌‌ها بردید، ما مردها خجالت کشیدیم و دیگر از رنج ناله نکردیم!


طرح جلد قدیمی کتاب


وقتی هم عدنان؛ نگهبان زندان زنان، بدون توجه به تذکر آنان، وارد سرویس بهداشتی می‌شود، با فریاد معصومه و فاطمه، پا به فرار می‌گذارد و آنها تا دفتر فرماندهی نقیب احمد، دنبالش می‌کنند!
گرچه این اتفاق، معصومه و فاطمه و شمسی و حلیمه را راهی اردوگاه نظامی عنبر می‌کند و در آنجا، مشکلاتشان بیشتر می‌شود؛ اما باز در برابر محمودی کثیف و بی‌غیرت می‌ایستند و می‌گویند: برادران ما اینجا زیر فشار شکنجه و بیماری و گرفتار گرسنگی و تشنگی و آلودگی‌اند، صدای این آوازه خوان‌ها همه را کلافه کرده است، لطفا این صداها را خاموش کنید!!
چقدر زیبا؛ فریادها و بغض فروخورده معصومه و همراهانش، بی‌اختیار به دعای: «مهدی مهدی به مادرت زهرا، امشب امضاء کن پیروزی ما را»؛ تبدیل شد.
در بین دعا، نگهبان‌های بعثی به اتاق خواهران ریختند و نعره کشیدند و با کابل بر دیوار و در کوبیدند تا بتوانند وحشت بیشتری ایجاد کنند.
برادران در آسایشگاه‌های دیگر به تصور اینکه بعثی‌ها به جان آنان افتاده‌اند، همصدا با معصومه و یارانش خواندند: مهدی مهدی به مادرت زهرا...
اردوگاه یکمرتبه با صدای تیر و الله‌اکبر، همراه شد! فردا سرهنگ محمودی ضحاک به معصومه گفت: شنیده‌ام دیشب آوازه‌خوان اردوگاه شده‌اید و یاد خمینی کرده‌اید!!
باز هم انتقال به قاطع یک!... قفسی نمناک و نمور، سرد و تاریک، بدون زیرانداز و روانداز.
روز سوم، نگهبان مثل همیشه شوربا و چای را بی‌سروصدا برای معصومه و همراهانش آورد؛ اما با ایما و اشاره به آنان فهماند که نخورند.
محمودی توی آش شوربا صابون ریخته و توی چای، ادرار کرده بود!!
در قفس زنان نیز بوی نامطبوع و ناخوشایندی می‌پیچید که تا ساعت‌ها آنها را از سر درد کلافه می‌کرد! سرگرد محمودی گفته بود: در را باز نگه دارید تا بوی چاه فاضلاب سرمست‌شان کند!
با این حال و در میان همه دردها و شکنجه‌ها و سختی‌ها و دوری‌ها، بیشتر وقت معصومه و هم‌سلولی‌هایش، صرف نوشتن دعاهای مفاتیح، روی کاغذهای نازک سیگار می‌شد. همگی غرق نوشتن دعاهای مفاتیح بودند و همه اردوگاه عنبر را زیر پوشش کتاب مفاتیح‌الجنان بردند!
این کار برای بعثی‌ها، دهن‌کجی بزرگی بود که با همت پنهانی چهار زن آزاده رقم می‌خورد.
شاید عراقی‌ها از دست معصومه و حلیمه و فاطمه و شمسی به تنگ آمده بودند که آن روز، صبحی فرمانده اردوگاه عنبر به آنان گفت: شما به زودی به ایران می‌روید!
مادر معصومه در قم به حضرت معصومه گفته بود: معصومه را به اسم تو «معصومه» اسم گذاشتم، تو هم باید برش گردونی!
او خدا را هم قسم داده بود: خدایا من هشت پسر دارم و همه در جنگ و خط مقدم می‌جنگند. اگر قرار است سهمی از امانت تو را بدهم، یکی از پسرهایم را می‌دهم؛ اما معصومه را زنده به من برگردان!
بعد از روزهایی سخت، معصومه و فاطمه و شمسی و حلیمه، با تعدادی از اسرای مرد، با پیمودن یک مسیر دو ساعته، با ماشین‌های امنیتی وارد باند فرودگاه و هواپیما شدند.
تصورشان این بود که قرار است آنان را به آمریکا یا اسرائیل تحویل بدهند!... بعد از پروازی طولانی، در فرودگاه 

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/28ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

رها کبیری

سلام استاد ...یک دنیا سپاس و تشکر از نامه شما که چون نامه استادی به شاگردش در نهایت خلوص و عمق و تجربه و و علم بود ....نظرتان برایم محترم است و من سالهاست که در این خانه از عشق میاموزم ....نقد میخوانم و تشریح عشق میبینم ....و شاید تا حدودی واقف باشم از دیدگاه های شما که برایم بسیار باارزش است ..امیدوارم روزی این بخش مبهم و تاریک و بدون شرح عشق در کتاب های ما یافت شود تا کسی سرگردان دانستن در باره عشق نشود ...یک دنیا سپاس و تشگر از شما ....و به امید روزی که کتاب شما پرده از سکوت بردارد .....

یک دنیا سپاس و امتنان از شما استاد بزرگوارم ....

***********************

احمدی نژاد

سلام خانم کبیری
شما که خودتان استاد هستید ..اگر زیادی به بنده از این جمله ها بفرمایید یک وقت می بینید باورم می شود که کسی هستم و در این جهل مرکب بیشتر غوطه ور می شوم
بنده وشما ودوستان بزرگواری که در این خلوتکده سالیلنی است با هم گپ وگفتگو داریم ..همگی کم وبیش در یک  سطح  هستیم وکسی  را چندان بر دیگری امتیازی نیست  بنده از شما ودوستان بزگوار وفرهیخته ام تا کنون بسیار نکته ها آموخته ام
اما کتاب را نخواهیم دید ونخواهید دید

بعضی از شعرها گاهی برای انسان در یک برهه خاص حرف دلش است حرف دلم را با فریدون مشیری واستاد بهمنی می گویم

به پيش روی من تا چشم ياری ميکند ،دريا ست

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پيداست.

در اين ساحل که من افتاده ام خاموش

غمم دريا دلم تنهاست.

وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست!

خروش موج با من ميکند نجوا :

که هر کس دل به دريا زد رهايی يافت...

که هر کس دل به دريا زد رهايی يافت...

***

مرا آن دل که بر دريا زنم نيست

ز پا اين بند خونين بر کنم نيست

اميد انکه جان خسته ام را

به آن ناديده ساحل افکنم نيست!

به راستی اگر بخواهم از عشق بگویم که دریا دریا می بینم وچراغ روشن عشق را می بینم ولی بند خونین بر پای دارم از تعلق ها ..جامعه ....شغل و....اسم وبلاگ بنده هم خونین دلان است آنچنان که حضرت حافظ در تفال به بنده فرمودند

استاد بهمنی می فرماید در این ترانه که ظاهرا بسیار ساده است

 

زنده ها خیلی براش کهنه بودن

 

 خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

 


هوای تازه دلش می خواست ولی

 

 آخرش توی غبارا زد و رفت

 


دنبال کلید خوشبختی می گشت

 

 خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

واقعا به دنبال کلید خوشبختی  در بحث عشق بودم و به گمانم با ابتر ماندن بحث از گوهر حقیت یافته  این کلید نه تنها کارا نبود بلکه خودش هم قفلی شد روی قفل های بحث عشق

خانم کبیری به گمانم تا کسی خودش دچار عشق زمینی نشود نمی تواند درباره عشق زمینی با عمق جان سخن بگوید و شما این عاشق شدن ویا نشدن را می توانید از واژ ه ها وآنجا که از معشوق سخن می گوید به خوبی درک کنید............بگذریم

 

نوشته شده در شنبه 1393/05/25ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

سلام خانم کبیری

داستان عشق و عشق نوشت ما تاریخی به امتداد لج ولجبازی علمی وپیرانه سری دارد

شاید در آغاز  بیشتر از سر تفنن  و سرگرمی علمی بود و گمان می کردم عشق فقط در تجربه و در ره گذر عمل به دست می آید وبس..عشق فقط تجربی است و در متون علمی چندان جای گاه محکمی ندارد

بدین سان بود که خواندن ونوشتن وتحقیق درباره وپیرامون عشق را چندان صواب و چنان مستحق ثواب نمی دانستم

بعد از گذشت  سالی این ره کمی پر پیچ وخم شد وپر از سنگلاخ ودر ادامه به دریا واقیانوس کشیده شد وقایق کوچک ما دچار گرد بادها و توفان ها و رعد وبرق ها گشت

از شکاکین نیستم ولی شک برخاسته از گستردگی علم وحیرانی حاصل از فهمیدن عمق ایده ونظریات دانشمندان را می پسندم

هیچ گاه زود به نتیجه نمی رسم و همیشه غبطه می خوردم به کسانی که ده کتاب می خوانند وبیست کتاب تالیف دارند

اما عشق

در تحقیقات وتجربه زندگی خودم کسی را نیافتم که به درستی درباره عشق زمینی سخن گفته باشد

فیلسوفان وعالمان دینی ما به عشق زمینی بیشتر به عنوان هوس ویا نهایت گذر از عشق مجازی برای رسیدن به عشق حقیقی سخن گفته اند ..

به گمانم یا اسیر عشق زمینی نشده اند چون حالت پرهیز گاری آنان به گونه ای بوده است که مقید به احکام الهی بود ه اند ویا اگر دچار شده اند وبدون هیچ خلل شرعی بدان گرفتار شده اند با یافتن آموزه های دینی شان خود را مکلف به سکوت می دانستند

به گمانم فرق عشق وهوس وشهوت بدیهی است واحتیاجی به استدلال ندارد حیوان و قوه غریزی شهوت او  قابل تشخیص و هر گاه انسان حیوان گونه شود نیز قابل تشخیص است

عشق الهی وآسمانی هم که علی رغم ابهام های عرفانی ومشرب های خاص فلسفی ودراویش  گونه وصوفیانه دارای حد و مرز  مشخصی است منزل گاه ها و مرحله به  مرحله آن ودستورات هر منزل توسط بزرگان روشن شده است

آنچه مظلوم واقع شده عشق زمینی است

عشق یک زن ومرد به یکدیگر از نظر جسم وروح وعاطفه

اینجاست که فیزیولژیست ها عرصه را خالی دیده اند وترک تازی کرد ه اند و در لوله های آزمایشگاه و با ترکیب های شیمایی به دنبال عشق گشته اند

حال روانشناسان آنها بهتر است ولی باز هم حیطه عشق را محدود گرفته اند

در مطالعاتم به  نظریات سکس تراپ ها نظر انداخته ام

در کل نمی توانم ادعا کنم به چیزی که رسیده ام نظر اسلام است ولی نمی توانم نظرم را علنی بیان کنم

آنچه درباره عشق بدان دست یافته ام  برای این زمان واین جامعه قابل اتتشار عمومی نیست

این چند سطر را برای تشکر از شما نگاشتم

نوشته شده در پنجشنبه 1393/05/23ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

عشق

عشق، معلق است  میان آسمان و زمین !!

 

نه آسمانی تنها، نه زمینی خالص 

 

پس قسم به عشق معلق، زخاک تا افلاک ......!!!

 

پ.ن ....سالهاست در محضر استاد احمدی نژاد  بحث و نقد عشق میاموزیم ....

تقدیم به ایشان ...

رها کبیری

***********************

احمدی نژاد

سرکار خانم کبیری لطف کرده ودر وبلاگ  یول از این حقیر یاد کردند

بنده سزاوار این همه محبت نیستم

سپاس خانم کبیری

امیدوارم بتوانم کمی درباره عشق سخن بگویم

نوشته شده در چهارشنبه 1393/05/22ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

خواب و خیال

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمكده بالا زد و رفت
كنج تنهایی ما را به خیالی خوش كرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شكیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه كارش می خورد
كه چو برق آمد و در خشك و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نكرد
چه دلی داشت خدایا كه به دریا زد و رفت
بود آیا كه ز دیوانه ی خود یاد كند
آن كه زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت كه دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت


هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

********************

 

دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت


پاشنه ی کفش فرار و ورکشید

 آستین همت و بالا زد و رفت

 

یه دفه بچه شد و تنگ غروب

 سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت

 

حیوونی تازگی آدم شده بود

  به سرش هوای حوا زد و رفت

 

دفتر گذشته ها رو پاره کرد

 نامه ی فردا ها رو تا زد و رفت
  
زنده ها خیلی براش کهنه بودن

 خودشو تو مرده ها جا زد و رفت


هوای تازه دلش می خواست ولی

 آخرش توی غبارا زد و رفت


دنبال کلید خوشبختی می گشت

 خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

استاد بهمنی

 

************************

از قم به کرج رفتم وهمراه آقا پارسا کوچولو و دخترم وداماد گل به طرف گلپایگان رفتم بعد از چند روز به کرج بازگشتیم ومتاسفانه داماد گرامی بخاطر مسولیت کاری نتوانست همراه ما به شمال بیاید

به تالش وده قرق رفتیم واز آنجا به جاده اسالم به خلخال وسپس عازم اردبیل شدیم از سرعین وویلا دره دیدن کردیم و تنگه حیران وآستارا را در نوردیدیم وبه کرج بازگشتیم

الحمدلله سفر خوبی بود با آقا پارسا کوچولو خوش گذشت.آقا پارسا در دریا و سورتمه سواری مواظب باباجونش بود و دست مرا می گرفت

نوشته شده در دوشنبه 1393/05/20ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

ان شاالله امروز بعد از ظهر عازم سفر هستم...کرج ..گلپایگان....کرج .....شمال...جاده اسالم به خلخال...

کمتر اتفاق می افتد  جایی را بخواهم دوبار بروم ولی جاده اسالم به خلخال را دوست داشتم یک بار دیگر ببینم

ان شاالله در طول سفر هر از چند گاهی به وبلاگ سر می زنم

از تمامی دوستان عذر خواه هستم که در طول ماه مبارک بحث عشق متوقف شد به خصوص از استاد نبوی عزیز

اما چکار کنم که ضعیف هستم و بعد از انجام کارهای اداری پژوهشی دیگر رمقی برایم نمی ماند

الحمدلله رب العامین خدای را سپاس که توانستیم ماه مبارک را روزه بگیریم

گرچه بانو این وبلاگ را نمی خواند ولی از ایشان تشکر ویژه دارم زیرا خودشان   سالهاست  که نمی توانند روزه بگیرند ولی با این حال همیشه افطار ها وسحرها به بهترین شکل از بنده وعلی اصغر آقا پذیرایی می کردند

دعاگوی دوستان هستم والتماس دعا

نوشته شده در دوشنبه 1393/05/06ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |