خونین دلان

خیال ها خواب ها خواسته ها خامی ها خستگی ها

و هرچه فکر می کنی نمی توانی بفهمی چه طور شروع شده بود. حتی نمی دانی تو شروع کرده بودی یا او . و اصلاً چه اهمیتی دارد که چه کسی شروع کرده بود؟ تنها چیزی که لابه لای تصاویر مبهم و آشفته ی ذهن ات به خاطر می آوری این است که وسطِ حلِ مسئله ای درباره ی سقوط آزاد اجسام بود که چشم ات به او افتاده بود و حس مبهم و شیرینی در تک تک سلول هات نوسان کرده بود و تو احساس کرده بودی گویا از حضور دخترک در کلاس خشنودی. همین. تدریس در سه دبیرستان دولتی ، کلاس های کنکور و داشتن شاگردانِ خصوصی زندگی ات را آن قدر شلوغ کرده است که فرصتی برای عشق نداری. یک شنبه ی بعدی می روی و تخته سیاه را از فرمول های قوانین حرکت شتاب دار پُر می کنی وبا خودت کلنجار می روی که چشم ات به دخترک نیفتد. گاهی وسط درس دادن حس می کنی یکی از صندلی های کلاس از بقیه روشن تر است . پس بی اختیار به سمت روشنایی می چرخی ونگاه ات به دخترک می افتد که مثل باران ملایمی بر سطح روحت می بارد و کلافه ات می کند . گچ را لبه ی تخته سیاه می گذاری وبه بهانه ی قدم زدن بین ردیف های صندلی های کلاس بالای سر دخترک می روی. سرش را روی دفتر چه اش خم کرده و در قاب مربع آبی رنگ می نویسد : هرگاه جسمی تحت تأثیر نیروی ثابتی واقع شود و شتاب بگیرد این شتاب با نیرو نسبت مستقیم و با جرم نسبت معکوس دارد.  بعد نگاه ات به اسم بالای دفترچه می افتد و دل ات نگار آشوب می شود : کیمیا طلوع .

**********

نام مصطفی مستور را در جلسات طرح وبرنامه مدرسه اسلامی هنر شنیده بودم که بعدها به عنوان مدرس داستانویسی به آنجا دعوت شد

این کتاب را هم از کتابخانه دختر عزیزم در کرج برداشتم.

استفاده از قوانین فیزیک در ریتم داستان بسیار زیبا بود .تا این هنگام بدین گونه  وبا نگاه عاشقانه به فیزیک نگاه نکرده بودم

قوانینی که به خوبی جای خود را در این داستان عاشقانه پیدا کرده وچه بسیار خوب جا خوش کرده است



"یک شنبه ی سوم را با بحث درباره ی انبساط فلزات در اثر حرارت میگذرانی"

"انگار تخته سیاهِ پر از فرمول های انبساط فلزات به تو دهن کجی می کند و تو فقط محو یکی از صندلی های خالی شده ای"

"جمله ات را روی تخته سیاه تمام می کنی : هر جسمی حالت سکون یا حرکت مستقیم الخط و یک نواخت خود را ادامه می دهد مگر آن که نیرو یا نیرو هایی ازخارج بر آن اثر کند . بعد بر می گردی و بی آن که اهمیت دهی که کسی مراقب ات هست یا نیست ، در چشمان کیمیا خیره می شوی تا گویی چیزی مثل یک آسمان خراشِ سی ویک طبقه در تو فرو ریزد و کسی اما صدای آن را نمی شنود ."

"عاشق شده ای. به تخته سیاه خیره می شوی. نگاه ات از روی فرمول های سقوط آزاد اجسام  تا روی تکه سنگی که دخترک برای صورت مسئله کشیده است سُر می خورد ."

"به مسئله ای درباره ی انبساط فلزات در اثر حرارت رسیده ای که انگار کاغذ توی دست ات ا گرمای تب آلود انگشتان ات می سوزد. روی تخت خواب ولو می شوی ولا به لای ورقه ها می گردی تا برگه ی کیمیا طلوع را پیدا کنی. گرما از دست ها و چشم ها وپیشانی ات بیرون می ریزد و تو محو نوشته های ورقه ای : برای آن که جسمی به حالت تعادل باشد ، باید برآیند نیروهای وارد بر آن صفر باشد.  تب فزونی گرفته است و تو به سختی کاغذ را در دست نگه داشته ای : وقتی جسمی بدون سرعت اولیه در اثر وزن خود سقوط کند ، سرعت آن لحظه به لحظه افزایش می یابد / نور در اثر برخورد با لبه های اجسام از مسیر راست خود منحرف می شود."

کیمیا جلو می آید تا در باره ی نحوه ی ایجاد جریان خودالقایی در یک مدار بسته ی الکتریکی سؤال کند."

"می گوید که فقط به یک مسئله درباره ی شتاب زاویه ای در حرکت دورانی نتوانسته است پاسخ گوید. بعد تو صاف توی چشم هاش نگاه می کنی و او زیر لب می گوید : « موضوع بغرنجی است. » تو به سرعت می پرسی : « اثر خود القایی در جریان الکتریسیته یا شتاب زاویه ای در حرکت دورانی؟» وناگهان محو دست هاش می شوی که با انگشتان لاغرش کلاهک خودکار خود را فشار می دهد. با صدای بم و خفه ای زیر لب می گوید : « عشق را می گویم. »"

**********************

متن کامل داستان را می توانید با جستجو به دست بیاورید

دیدگاهم درباره این داستان را در پست بعدی می نویسم ان شاالله



نوشته شده در سه شنبه 1393/08/20ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |


امروز پانزدهم آبان تولد بنده است

پیش ترها گفته بودم :من پائیزی ترین مرد این سرزمینم

الف-از عیال محترمه و فرزندان عزیزم(نسیبه -زینب -علی اصغر) دامادها آقا نادر وآقا میثم تشکر می کنم که هدیه تولد را قبل محرم تهیه کرده وبه من دادند.زیرا امروز مصادف است با شهادت امام سجاد علیه السلام و به همین علت قبل از محرم دست بکار شده بودند.

از خواهرم و برادرانم هم تشکر می کنم که تلفن زدند

ب-چند روز پیش آقای دکتر درودگر از دوستان قدیمی از بنده پرسید :حاجی آقا در سن وسال شما انسان نسبت به دوران جوانی چه تغییراتی می کند؟

پرسش ناگهانی بود

گفتم:خب از جنبه های مختلف دچار دگرگونی می شود از نظر فیزیکی ،روحی ،اخلاقی ،و ....

ولی اگر بخواهم همین طوری جواب دهم

1-عملکرد جسم از نظر کنش و واکنش نسبت به مغز کندتر می شود ودیگر هماهنگی سابق را ندارند.بنده هفته پیش در این سن وسال رفتم به سالن فوتسال وهمراه علی اصغر وداماد وبرادر زاده ها به بازی مشغول شدم در حین بازی توپ می آمد جلوی پای من ومغز دستور می داد ولی جسم با کندی عکس العمل نشان می داد ولذا بعد از عبور توپ از جلوی پای من تازه من شوت می کردم توپ را نه ..... هوا را شوت می کردم مثل برنامه -فان-شبکه ورزش

2-نسبت به لذت های جسمی چه غذایی وچه شهوانی کم رغبت می شوید.الان برای بنده بسیار آسان است چهار پنج کیلو از وزنم کم کنم.می توانم خوردن هر غذایی را ترک کنم-به جز ترک ماهی که کمی دشوار است.

3-نسبت به مرگ احساس نزدیکی می کنم.حس می کنم به طور طبیعی با مرگ کمی مانوس شده ام .حساب وکتاب های مالی وعاطفی را سعی می کنم به جا بیاورم.

4-نسبت به آینده بچه هایم نگران هستم و فکر می کنم که آیا وظیفه ام را در رابطه با آنها درست انجام داده ام یا نه؟

5-نسبت به همسرم احساس وابستگی بیشتری دارم و متقابلا هم ایشان نسبت به بنده همین گونه شده است.در آغاز فکر می کردم که این یعنی عادت بیشتر به یکدیگر ولی حقیقتش این عادت نیست بلکه علاقه  و عاطفه است حتی نسبت به سرما خوردگی یکدیگر هم حساس شده ایم و احساس نگرانی می کنیم البته وقتی من مریض می شوم ایشان می گوید برو دکتر ومن نمی روم وخود درمانی می کنم وبالعکس ..کمی هم مثل اون فیلم بنجامین بود چی ....بود کمی نسبت به برخی مسائل حساس رفتار می کنم

6-..از تایپ کردن خسته شدم...............



نوشته شده در پنجشنبه 1393/08/15ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

لباسم سیاه

اندیشه ام

روحم

عاطفه ام

همگی در عزایت

سیاه پوش

ای معشوق عشق

نوشته شده در یکشنبه 1393/08/11ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

حضرت رقیه

در دسته عزاداری بودیم دخترک با دیدن شترها وبچه هایی که ریسمان به دست داشتند دوان داون به سمت بچه ها دوید ولی بعد از چند لحظه از نمایش شلاق و..ترسد . بغضش ترکید و شیون کنان به آغوش پدرش پناه برد

حضرت علی اصغر

پشت پنجره اتاقم پیاله کوچک آبی گذاشته ام پرندگان همیشه وقتی آب می نوشند نگاهی به آسمان می کنند وچیزی می گویند.به گمانم یاد کودک تشنه لب می کنند

 

نوشته شده در سه شنبه 1393/08/06ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

نوحه  فخری را پیدا وگوش کنید

تکیه ها را باز هم برپا کنید                   راه اشک دیده ها را وا کنید

مسجد و صحن حرم را عاشقان             با غم و رنگ عزا زیبا کنید

سوگواران فصل فصل ماتم است             با نوای نینوا غوغا کنید

در عزا و ماتم آلاله ها                          اشک خونِ دیده ها دریا کنید

عاشقان رخت عزا بر تن خوش است        جامه های زینتی را تا کنید

بغض انبوه نشسته در گلو                     بشکنید و ناکسان افشا کنید

 

نوشته شده در یکشنبه 1393/08/04ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

مرا هوشي نماند از عشق و گوشي                 که پند هوشمندان کار بندم

مجال صبر تنگ آمد به يک بار                      حديث عشق بر صحرا فکندم

**************************

 الهى ، راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر.

الهی نامه حسن زاده آملی

نوشته شده در پنجشنبه 1393/08/01ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

خدايا!

تو مرا بهتر از خودم مي‌شناسي

و من خودم را بهتر از آنان مي‌شناسمَ

خدايا

ما را بهتر از آن چيزي قرار ده كه آنان گمان مي‌كنند

و آنچه را هم كه درباره ما نمي‌دانند، بر ما ببخشای

 حكمت 100؛

نوشته شده در یکشنبه 1393/07/20ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

استاد اکبر نبوی

سلام بر استاد احمدی نژاد عزیز
از آنجا که عشق ( در صورت زمینی و یا سیرت آسمانی اش ) امری قدسی و آسمانی است، مرز و مذهب و نمی شناسد و از بایدها و نبایدهای رایج پیروی نمی کند. بلکه مرتبه و ساحت خود را طلب می کند. و بی گمان، همین تعلق به امر قدسی ( و به تعبیر دیگر، تعلق عشق به عالم امر ) جهانی ویژه می سازد و عاشق را در این جهان، که پر از رمز و راز و مراتب شگفت روحی است، بر سفره ی مستی و بیخودی می نشاند.
عشق زمینی و آسمانی سرشتی واحد دارند، تجلی معشوق در آن متفاوت است. با این حال در هر دو عشق، قبض که متعلق به دنیای عرفی، عمومی و در بند شده در زمان و مکان است، راه ندارد. هر چه هست بسط و گشایش و فرج و یسر است. قبض( فروبستگی، عسر و شدت ) به دنیای رنگ و اسارت در خود تعلق دارد. عشق ( زمینی یا آسمانی ) آزاد شدن از « خود » و زدودن رنگ تعلق های نفسانی و منیت های کاهنده و به زیر کشنده است. عشق، رهایی و آزادی است. گسستن است. پرواز است. و صد البته که همه ی این مقام های بلند و باشکوه را عاشق آشکار می کند. عشق مقامی است که باید تعین پیدا کند و این تعین در وجود عاشق جلوه گر می شود. زندگي، شور، شوريدگي، بارش، خروش، ژرفا، آسمان‌فرسايي، گستره، زايندگي، برافروختگي، ناآرامي، هيجان، التهاب، سرمستي، پاكي، راز ورزي، راز خواهي، آزادي، آزادگي و ... كه در عشق جستجو مي‌كنيم، در جان عاشق شعله می کشد و فوران می کند. به سخن دیگر، عشق ساحتی است که مراتب متعالی آن را عاشق نمایان می سازد. بنابراین، کسانی که در چند و چون عشق می اندیشند و می کوشند ابعاد پیدا و پنهان آن را بکاوند و شرح و انگاره های خویش را از آن ارائه کنند، باید که به عاشق نیز نظر داشته باشند و آتشفشان اوج گیرنده ی عاشق را از چشم دل و اندیشه دور نسازند. در غیر اینصورت، حتی ساحت و مرتبه ی عشق نیز چهره نمی نماید، و دریای عاشقی نیز همچنان ناپیدا خواهد ماند.

*******************

سلام براستاد  نبوی عزیز

سلام بر عشق

چه کنم استاد نبوی عزیز که ما طلبه ها به درست یا نادرست  وسواس خاصی  در استعمال برخی  لفظ و واژه ها داریم

از باب مقدمه و ورود به بحث چند نکته را عرض می کنم

در فرمایش شما واژه -امر قدسی -بکار رفته است اگر مرادتان معنای خاصی از امر قدسی است که امیدوارم ما را نیز مطلع گردانید ولی اگر مرادتان معنای معهودی است که مثل دکتر نصر به آن معتقد است باید گفت که به نوعی بسیار کلی است

به بیان دیگر بحث از معرفت قدسی ناقص در مقابل توجه به امر قدسی ناب و یا به عبارتی بحث از تجدد بدون پشتوانه بدون در نظر گرفتن سنت قوی چندان دخلی به بحث عشق زمینی ندارد

در هرصورت بایستی محل نزاع بدرستی مشخص شود تا بتوانیم به ادبیات مشترک در بکار گیری واژه ها و اصطلاح های کلامی وعرفانی دست یابیم

و هم چنینی است بحث در عالم امر

نمیدانم در نظر شما نسبت امر قدسی وعالم امر چیست وکدامیک از نسبت های چهارگانه منطقی را در آنها جاری وساری می دانید ..ولی فرض را بر آن می گیرم که در نظر شما عموم وخصوص مطلق بین آنها جاری باشد یعنی هر چیز که به عالم امر مربوط می شود لاجرم در زیر مجموعه امر قدسی قرار می گیرد ..در این صورت باز بحث باقی می ماند یعنی اتفاقا بحث از عشق زمینی مربوط به عالم خلق است نه عالم امر

ارادتمند استاد نبوی عزیز

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1393/07/17ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند

همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می‌کند

بلبلی در سینه مینالد هنوزم کین چمن
با خزان هم آشتی و گل فشانی میکند

ما به داغ عشقبازی‌ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک ‌پرانی می‌کند

نای ما خاموش، ولی این زهره شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می‌کند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد، آسمانی می‌کند

سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می‌کند

با همین نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می‌کند

بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد با من خزانی می‌کند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می‌کند با ما نهانی می‌کند

می‍رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی میکند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی می‌کند

استاد شهریار

****************

روزگاران مثل برق وباد می گذرد.حالم خوب است و  فکر می کنم که خدای مهربان در حق این بنده ناچیز خود حجت را به تمامه وکمال اجرا کرده است

الحمدلله رب العالمین

نمیدانم با آغاز مهر با شما عزیزان  واندک یاران دیرین خدا حافظی کنم و یا شروعی دیگر با عشق و شکستی دیگر از عشق بخورم

شروع کنم از پرسش ونقد دیدگاه دوست  نادیده ام آقای استاد اکبر نبوی که عشق را مربوط به عالم امر  می دانند و بگویم اول باید عالم امر  و عالم خلق را معنا کنند که و......

و یا همانگونه که به سرکار خانم کبیری عرض کردم بحث عشق را بگذاریم  و....بگذریم

فضای وبلاگ ها هم با آمدن امکانات جدید دیگر آن گرمی سابق را ندارد وبیشتر محفل دوستان قدیمی است

*****************

خداوند به عیال اجر دهد دستش به کارهای خیر است مدتی است مشغول جمع آوری جهیزیه برای عروسانی است که نیاز به کمک دارند و پارکینگ ما شده ستاد جمع آوری جهیزیه

خداوند مهربان هم بندگانش را نا امید نمی کند تا به حال دو عروس را با کمک دوستان وفامیل توانسته است روانه کند

*******************

چند روز قبل جلسه ای داشتیم درباره کلید واژه ماشینی  یعنی چطور کامپیوتر می تواند بر مقاله کلید واژه بزند

فکرش را بکنید چه تحولی در دنیای مقالات رخ خواهد داد

نوشته شده در پنجشنبه 1393/06/27ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

آمدم ای شاه، پناهم بده

خط امانی ز گناهم بده

 

ای حَرمَت ملجأ درماندگان

دور مران از در و، راهم بده

 

ای گل بی خار گلستان عشق

قرب مکانی چو گیاهم بده

 

لایق وصل تو که من نیستم

اِذن به یک لحظه نگاهم بده

 

ای که حَریمت به مَثَل کهرباست

شوق و سبک خیزی کاهم بده

 

تا که ز عشق تو گدازم چو شمع

گرمی جان سوز به آهم بده

 

لشگر شیطان به کمین من است

بی کسم ای، شاه پناهم بده

 

از صف مژگان نگهی کن به من

با نظری، یار و سپاهم بده

 

در شب اول که به قبرم نهند

نور بدان شام سیاهم بده

 

ای که عطا بخش همه عالمی

جمله ی حاجات مرا هم بده

(حبيب چايچيان"حسان")

**************************

ما قدیمی ها با قدیمی ها خوش هستیم

متاسفانه فرصت نمی کنم مطلب مناسب و در خور بازدیدکنندگان بنویسم ..یعنی فرصت کم است

 

نوشته شده در یکشنبه 1393/06/16ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |