خونین دلان

خیال ها خواب ها خواسته ها خامی ها خستگی ها

با توجه به کسادی بازار بلاگفا بعد از آن حادثه مسدود شدن طولانی و عدم دسترسی افراد به وبلاگهایشان...و از طرفی با توجه به رونق شبکه های اجتماعی در واتساپ... حضور بنده هم کمی کم شده است ..البته در شبکه های اجتماعی فقط در شبکه بچه های مسجد مهدی موعود حضور دارم ..آنجا هم پیرمردهای مسجد مثل دکتر ترکی .....و تعداد ی جوان هستیم ویادی از گذشته ها ودوستان شهیدمان در مسجد محله مان در آبادان داریم والبته گاه به گاه هم بحث های سیاسی وفرهنگی...

بهرحال به نوعی آن اندک وقتی هم  که داشتیم بیشتر به آنجا اختصاص یافته است...

سعی می کنم بحث عشق را  ادامه دهم

از تمامی دوستان با توجه به کمی حضور بنده باز هم محبت دارند وپیغام های خصوصی و عمومی می گذارند تشکر می کنم ..از ترمه خانم ..ساحل مهربانی ها...مانیا ..پلکان واژه ها..رها.....و تمامی عزیزانی که فعلا حضور ذهن ندارم

مرز در عقل و جنون باریـــک است

کفر و ایمان چه به هم نزدیک است

 

عشق هم در دل ما سردرگم

مثل ویرانی و بهت مــــــردم

 

گیسویت تعزیتی از رویـا

شب طولانی خون تا فردا

 

خون چرا در رگ من زنـجیر است 

زخم من تشنه تر از شمشیر است

 

مستم از جام تهی حیرانی

باده نوشیده شده پنهانــــی

 

عشق تو پشت جنون محو شـده

هوشیاری است مگو سهو شده

 

من و رسوایی و این بار گناه

تو و تنهایی و آن چشم ســیاه

 

از من تازه مسلمان بگذر ، بگــذر

بگذر ، از سر پیمان بگذر ، بگذر

 

د ِین دیوانه به دین عشق تو شـــد

جاده ی شک به یقین عشق تو شد

 

مستم از جام تهی ، حیرانی

باده نوشیده شده پنـــــــهانی

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۰۸ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

برخی تکرارها موجب آرامش است .

اگر مثل سال های قبل باز هم موفق شوم شب های قدر در حرم باشم خوب می شود

وقتی در شب های قدر در حرم باشم احساس آرامش می کنم

((یا اَنیسَ الْقُلُوبِ!)).
((اى مونس و آرامبخش دلها!)).

 ((یا اَنیسَ مَنْ لاْاَنیسَ لَهُ!)).
((اى مونس آن كس كه مونسى ندارد!)).

 ((یا اَنیسَ الاَْصْفیاءِ!)).
((اى مونس پاكان و برگزیدگان !)).

 ((یا اَنیسَ الذّاكِرینَ!)).
((اى مونس آنان كه به یادت هستند!)).

 ((یا مَنْ بِهِ یَسْتَاءْنِسُ الْمُریدُونَ!)).
((اى كسى كه خواستارانت به تو انس گیرند و آرام یابند!)).

 ((یا اَنیسَ الْمُریدینَ!)).
((اى مونس خواهندگان !)).

 ((یا خَیْرَ الْمُسْتاءنِسینَ!)).
((اى بهترین موجودى كه به او انس گرفته مى شود!)).

 ((یا خَیْرَ مونِسٍ وَاَنیسٍ!)).
((اى بهترین همدم و مونس !)).

 ((یا مُونِسى عِنْدَ وَحْشَتى !)).
((اى مونس من به هنگام و حشتم !)).

 ((یا مَنْ انَسَنى وَاوانى !)).

((اى كسى كه مرا آرامش و قرار بخشیدى !)).

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۴ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

میان خاک سر از آسمان درآوردیم
چقدر قمری بی‌آشیان درآوردیم


وجب‌وجب تن این خاک مرده را کندیم
چقدر خاطره نیمه‌جان درآوردیم


چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
چقدر آینه و شمعدان درآوردیم


لبان سوخته‌ات را شبانه از دل خاک
درست موسم خرماپزان درآوردیم


به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم
عجیب بود که آتشفشان درآوردیم


به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت
چقدر از دل سنگت جوان درآوردیم


چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم
ز خاک تیره ولی استخوان درآوردیم


شما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط ترانه سرودیم - نان درآوردیم -


برای این که بگوییم با شما بودیم
چقدر از خودمان داستان درآوردیم


به بازی‌اش نگرفتند و ما چه بازی ها
برای این سر بی‌خانمان درآوردیم


و آب‌های جهان تا از آسیاب افتاد
قلم به دست شدیم و زبان درآوردیم

سعید بیابانکی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۱ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

نماز وروزه ها ی شما قبول درگاه دوست باشد ان شاالله

ظاهرا بلاگفا درست شده

حالا یک جستجویی بکنم تا مشخص بشه اوضاع چگونه است

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۴ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

چند روز پیش بعد از اینکه از تعمیر منزل فارغ شدم به وبلاگ دوستان مجازی سر زدم .از دوستان خوبم وبلاگ ترمه خاموش است .او که همیشه مرا بابا بزرگ خطاب می کند ودر این خطاب کردن خاص خاص است

در وبلاگش به بیماری اخیرش اشاره کرده بود با این پست

"چند وقت پیش پدر بزرگ مرحومم را در رویا دیدم و تعبیر رویا در کتاب های تعبیر خواب این بود که  یکی از اقوام متوفی خواهد مرد. بعد از آن من ذهنم پیش همه ی اقوام رفت. اما امشب با این گلودردی که یک هفته طول کشیده یاد خودم افتادم. نکند من باشم. خُب از خدا خواستم که اگر مرگ من نزدیک است به گونه ای به من بفهماند. قرآن را باز کردم و صفحه ی اول سوره ی انبیاء آمد؛ معنی: "روز حساب مردم نزدیک شده و مردم سخت غافلند و اعراض می کنند". مو بر تنم راست شد. چند لحظه به سختی نفس کشیدم. به همین راحتی دارم می میرم. من سی و چند ساله, با یک بچه ی کوچک با کلی کار نکرده و یک عالمه غلط کاری. یخ شدم. فردا قرار است بروم دکتر برای چکاپ. با خودم فکر کردم شاید دکتر بگوید به سرطان حنجره یا مری یا چه می دانم یک سرطان جدید ناشناخته مبتلا شده ام؛ آخر مدتی است که در بلعیدن غذا هم مشکل دارم. انگار لوله ی گوارشم تنگ شده. به عکاسباشی هم گفتم شاید مسافر بعدی خانواده من باشم. برّ و بر نگاهم کرد. بعد انگار که بغض کرده باشد اول کلی نصیحتم کرد و بعد گفت از این فکر ها نکن. خلاصه اینکه اگر این وبلاگ بیش از دو ماه بدون نوشته ی جدید بود بدانید که من ریق رحمت را سر کشیده ام وگر نه تا آخرین نفس چیزهایی خواهم نوشت. اگرچه مطمئنم که بالاخره می میرم. دوستتان دارم دوستان مجازی.

همین چند لحظه پیش باران شروع شد. دوباره ابر دوباره صدای باران است."

می خواستم بداند که که او وهمسر مهربانش عکاسباشی ودختر گلش رنگین کمان را دوست داریم.برایش از خداوند مهربان طلب صحت وسلامتی وسرافرازی دارم

زودتر خوب شو مادر هنرمند من مطمئن هستم که تو مادر بزرگ خوبی می شوی و قصه های شیرین برای نوه هایت تعریف خواهی کرد

 

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد

 

سلامت همه آفاق در سلامت توست

به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

 

جمال صورت و معنی ز امن صحت توست

که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد

 

در این چمن چو درآید خزان به یغمایی

رهش به سرو سهی قامت بلند مباد

 

در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد

مجال طعنه بدبین و بدپسند مباد

 

هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیند

بر آتش تو بجز جان او سپند مباد

 

شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی

که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۶ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

جای پای رفتنت

بر قلبم حک شده

هیچ چیز آن را محو نمی کند

نه خیالت

ونه حتی

دوباره آمدنت

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۳ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

سال نو مبارک

ان شاالله همگی سالی پر از سلامتی ،موفقیت و زیارت داشته باشید

در آغاز تحویل سال الحمدلله رب العالمین همانند سال های پیش توفیق حاصل شد به همراه عیال گرامی وآقا علی اصغر در حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها باشم.دعاگوی دوستان بودم

سفر به گلپایگان وآبادان نیز انجام شد.هنوز مشغول تعمیر خانه هستم..ای کاش خانه آخرتم را نیز تعمیر می کردم

بحث عشق را به کمک یکی از دوستان از آغاز در وبگاه اندیشوران قرار داده ام تا در آن فضا مورد نقد وبررسی طلاب و اندیشوران قرار گیرد

اگر تعمیر خانه تمام شود ان شاالله با روحیه بهتری به بحث خواهم پرداخت

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۲ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

امسال نیز ان شاالله هنگام تحویل سال در حرم حضرت معصومه خواهیم بود .دعاگوی تک تک دوستان به نام خواهم بود

بعد از چند سالی به آبادان خواهم رفت .شهر کودکی وجوانی وخاطره ها

برای همه سال خوب وخوشی همراه با سلامت وموفقیت از خداوند مهربان خواستارم

یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر اللیل و النهار، یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الی أحسن الحال

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۸ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

چند روزی است مشغول تعمیر منزل شده ام فکر کنم حداقل دو ماه طول بکشد.نقشه ها را دیگران کشیده اند فکرش را بکنید عیال محترمه دختر یک استاد بنایی است .دختر بزرگم مشغول فوق در رشته عمران است ومهندس ناظر ساختمان هاست .داماد بزرگمان معماری تدریس می کند داماد کوچکمان مهندس ناظر است وکلی تجربه ساخت وساز دارد حالا در یک بحث خانوادگی درباره نفشه تعمیرات من بنده خدا دیگر چه حرفی برای گفتن باید داشته باشم .نه ترا به خدا خودتان قضاوت کنید

برای خالی نبودن عریضه ضمن تشکر از همه اعضا خانواده به خصوص دامادمان آقا میثم که همه کارها به دوش او افتاده است یک خاطره از گذشته تعریف می کنم شاید خالی از لطف نباشد

**************************

قبلا گفته بودم که در اردیبهشت سال 59 از انستیتو تکنولوژی انصراف داده و برای

تحصیل علوم دینی وارد قم شدم. دوستان طلبه ما، در محله نیروگاه قم 20 متری زاد

منزلی را کرایه کرده بودند. من هم مشغول درس خواندن شدم. کتاب جامع

المقدمات، شرح امثله و صرف و میر. تقریبا بیست روزی نگذشته بود که کم کم پول

همگی ما تمام شد. و دیگر پولی برای مخارج روزمره خود نداشتیم. در منزلی که ما ساکن بودیم

در طبقه اول یک نفر کارگر ساختمانی زندگی میکرد. شب ها گاه گاهی به ما سر میزد .یک شب

سر صحبت که باز شد، بچه ها گفتند که برای امرار معاش چکار باید کنیم؟ آن کارگر پیشنهاد کرد مثل بقیه

بیایید سر میدان نو محل جمع شدن کارگرهای ساختمانی و فعلگی و کارگری بکنید. از آنجایی که همه دوستان

مشغول درس های بالاتر بودند، قرعه به نام من ابوالقاسم افتاد! این را هم گفته باشم که بنده با وجود پنج

برادر -سه نفر شرکت نفتی و یک نفر کارمند گمرک و یک نفر دریایی -وبا توجه به ته تغاری بودن و عزیز دردانه بودن، تا بحال در عمرم یک روز هم کار نکرده بودم! ولی خب چاره ای نبود،

من هم قبول کردم که فردا به سر کار بروم. وعده ما شد صبح ساعت 6 میدان نو، محل تجمع کارگران!

چشمتان روز بد نبیند، ما صبح راه افتادیم به طرف میدان نو و وقتی به میدان رسیدم بیست نفری کارگر بودند.

در عرض نیم ساعت چند نفر سوار وانت شدند، چند نفری نیز با موتور سرکار رفتند و چند نفر دیگر نیز، با آمدن

افرادی که کارگر لازم داشتند سوار شدند و به سرکار رفتند. من ماندم و یک نفر دیگر. بعدها فهمیدم که وقتی

با من دست می دادند و سلام وعلیک می کردند، متوجه دست لطیف و کار نکرده من می شدند و می دانستند که این

دست، دست کارگری نیست و لذا از بردن من به سرکار خودداری می کردند! از آنجایی که خداوند، دعای

بندگانش را می شنود، دعای ما را نیز شنید و یک نفر با موتور آمد به سراغ یک بنده خدایی که یک کلنگ کوچک

همراه داشت، رفت و چند دقیقه ای با او صحبت کرد. بعد به طرف من آمد و گفت کار میکنی؟ من هم سینه ام

را کمی سپر کرده و گفتم بله، کارگرم! و بعد صاحب کار ما رفت و آدرس را به همکار ما داد. آدرس روبروی پمپ

بنزین جاده اراک، محله چهل درخت بود. یک چاه نیمه کاره! که باید کنده می شد. حالا شما خودتان تصورش را بکنید، من

جز کولر گازی و استخر و پینگ پنگ، و کارهای از این قبیل و مطالعه، چیز بیشتری بلد نبودم و اصلا در محله

شرکت نفت، فاضلاب کشی بود و من اصلا نمیدانستم چاه چیست!

همکار ما بر سر چاه آمد و گفت تا حالا چاه کنده ای؟ من گفتم نه! با

صبر و حوصله زیاد به من گفت که به این صورت طناب را می گیری و

می کشی بالا و بعد گل طناب را اینجا می اندازی تا چرخ بایستد و سطل

را خالی میکنی و دوباره برای من می فرستی پایین! و بعد هم عملا به من

نشان داد که چگونه باید طناب را کشید. لحظاتی بعد وارد چاه شد و سطل را پر کرد و طناب را تکان داد که من

سطل را بالا بیاورم و تخلیه کنم! من هم مشغول بالا کشیدن سطل بودم که داد و فریاد بنده خدا از قعر چاه

بلند شد که آخ چکار میکنی، سرم شکست! بعد بلافاصله بالا آمد و گفت چکار میکنی؟ گفتم هیچ،

من فقط سطل را بالا کشیدم! بعد گفت باید آرام آرام بالا بیاوری، و یک بار دیگر آموزش کلاسیک چاه کنی را

پاس کردم! و با یک معذرت خواهی، قضیه را سر هم آوردم! دوباره آن بنده خدا به چاه و رفت و من بنده خدا،

مشغول کشیدن و چرخاندن چرخ چاه شدم. تا پنج دور هیچ مسئله ای پیش نیامد ولی نمیدانم از دور پنجم به

بعد چرا اینقدر این چرخ سنگین شده بود و کند بالا می آمد! چند بار وسوسه شدم کار را رها کنم و بروم پی

کار خودم، ولی خب دوستان طلبه ام به امید من رفته بودند سر درس. خلاصه هر چه آیه و حدیث و شعر و دعا

بلد بودم، برای اینکه حواسم از سنگینی چرخ چاه پرت شود می خواندم. بهر جان کندنی بود تا ساعت 12 ظهر

تاب و تحمل آوردم، ظهر که شد همکار ما از چاه بیرون آمد و گفت برویم نماز و نهار. از من سوال کرد پول داری؟

و من گفتم نه، پول ندارم! به راهمان ادامه دادیم، در کنار پمپ بنزین جاده اراک، یک دیزی فروشی قدیمی بود.

فکر کنم هر دو یک دیزی خوردیم. و هنوز که هنوز است، با اینکه که غذاهای بسیاری چه در ایران و چه در خارج از کشور

خورده ام و غذاهای جور واجور در انواع و اقسام همایش ها و سمینارها، ولی هیچ کدام مزه و طعم خوش آن

دیزی را نمی دهد. نمیدانم، آیا واقعا تمامی کارگران دیزی هایی به این خوشمزگی میخورند یا اینکه من از بس مزد

دسترنج خود را نخورده ام، آن دیزی آنقدر خوشمزه به نظرم می آید! بعد از سی سال، هنوز غذایی به آن

خوشمزگی نخورده ام. بعد از غذا و نماز، بعد از ظهر با سرعت بیشتری گذشت و خدا را شکر کار تمام شد.

قرار شد فردا صبح به میدان نو بروم و از صاحب کارمان، دستمزدم را بگیرم. وقتی به طرف نیروگاه و منزل

میرفتم، به ناگاه دوستان طلبه درب منزل ایستاده بودند و به طرف من آمدند و گفتند: ابوالقاسم، برادرت محمود

احمدی نژاد آمده است. من گفتم محمود کجا، قم کجا؟ گفتند ما به محمود احمدی نژاد گفته ایم شما رفته ای

درس و مباحثه! وقتی من وارد منزل شدم، محمود را دیدم و یک روز در قم پیش ما ماند و مقداری پول نیز همراه

خودش آورده بود که به من داد. برای گرفتن دستمزدم، با یک روز تاخیر برای دریافت دسترنج ومزد به میدان نو رفتم ولی هیچگاه آن صاحب

کار و چاه کن را ندیدم. و این اولین و آخرین روز کار کردن من در قم بود! بعد از گذشت این همه سال، اگر آن

صاحب کار پول را به همکار چاه کنم داده باشد، از صمیم قلب راضی هستم ولی اگر حقم را خورده باشد، از او

نخواهم گذشت. "مزاح کردم" همه را بخشیده ام.

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۹ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |

باران.......

 

یعنی

 

روح خیس عشق

 

یعنی

 

تو....اشک.....خاطره.....

****************

 

باران دیگر

 

 نه بوی موهایت را می دهد

 

نه

 

صدای پای آمدنت را

 

باران دیگر

 

فقط گریه آسمان است

 

بر جدایی ما

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۷ساعت توسط ابوالقاسم احمدی نژاد| |